Crazy or not!? ديوانه يا عاقل
۱۳۷۹ تا زه از تعطيلات عيد برگشته بوديم و شديدا توي پرونده هاي سرقت منازل كه در تعطيلات عيد و نبودن مردم آنهم توي منطقه شميران بيداد ميكرد تقريبا ميشه گفت غرق شده بوديم
روز تاسوعا بود طبق معمول همه تعطيل و مشغول عذا داري ؛ ولي ما مثل سالهاي گذشته آماده باش و مثل هميشه توي اين زمانهاي گشت مخفي گذاشته بودند با ماشين شخصي و لباس شخصي در منطقه گشت ميزديم . حدود ساعت ۹ صبح كه از آگاهي بيرون زديم همين كه خارج شديم يه پسر جواني كه كنار ديوار رو به آفتاب تكيه زده بود دست بلند كرد . به راننده گفتم صبر كن ببينم چي ميخواد . شيشه ماشين پايين دادم سوز سرماي شميران را روي صورتم حس ميكردم ؛
” چي چيكار داري ؟“
يك دقيقه اي فقط نگاهم كرد بعد گفت تو هموني نيستي كه عكست توي روزنا مه ها ميزنند پرونده هاي قتل رسيدگي مي كني ؟
”گفتم چرا منم كاري داري ؟“
”گفت من دو نفر را كشتم …. ! “
كمي نگاهش كردم به قيافه معصوم و مظلوم اون آدم اصلا نمي خورد كه قاتل باشه ولي چشماش يه چيز ديگه اي ميگفت ….
توي سالهايي كه در آگاهي كار كردم برايم مشخص شده كه چشم كسي كه قتل ميكنه و آدمي رو ميكشه يه جوري مثل آدمهاي معمولي شفاف و براق نيست نميدونم چطور توضيح بدم اما من بهش ميكنم ” خون جلو چشماشو گرفته“ اصلا حالت چشمها تفاوت داره ….گفتم بشين درب عقب را باز كرد و نشست .
نگاه خيره راننده يه لحظه از روي من برداشته نمي شد به راننده گفتم برو ..
راننده كه همشهريم بود به زبان كردي گفت بابا اين ديونه دروغ ميگه مشكل داره نكنه سركاريه
گفتم تو گشت زني رو انجام بده با اين كارها كاري نداشته باش ..
برگشتم بسمت عقب “
” گفتم : اسمت چيه ؟“
” گفت : فر….. ؟“
” گفتي چند نفر رو كشتي “
” دو نفر ؛ مادر و خواهرم .! “
” اين قضيه مربوط به چند وقت پيشه ؟“
” دو ساعت پيش “
” كجا ؟“
” تو خونه خودمون “
” منزل شما كجاست ؟“
” كاشونك همين پشت كاخ نياوران “
به راننده گفتم : ” مسير تو مشخص شد برو كاشانك “
” خوب آقا فر… بگو ببينم چند سالته ؛ چيكاره اي ؛ چرا اين كارو كردي … “
فر..:’ من مهندسي كامپيوتر هستم و الان مدتي هست كه با ماردم و خواهرم زندگي مي كنم . قبلا خودم خونه داشتم ولي بخاطر اينكه بيمار شدم و احتياج به مراقبت داشتم به منزل مادرم آمدم ؛خواهرم پس از طاق گرفتن از شوهرش با مادرم زندگي ميكرد . اون خيلي زودتر از من به منزل مادر برگشته بود نقاش خوبيه تا حالا چند تا نمايشگاه هم داشته ؛ تدريس نقاشي ميكنه ؛ آقا همين كنار توقف كن خونه ما اينجاست .
پياده شديم همه با هم وارد يك آپارتمان شديم و طبقه دوم رفتيم جلو درب يكي از واحدها ايستاد و گفت اين آپارتمانه دست كرد توي جيب كاپشن مشكي كه تنش بود و يك دسته كليد بيرون آورد كه دو تا كليد بيشتر نداشت و درب را باز كرد و با هم آمديم تو به محض ورود بلند گفتم يا اله شايد كسي توي خونه باشه كه دهانم باز ماند كف حال وتقريبا پر از خون بود يكدفعه خشكم زد اصلا فكر نمي كردم با اين صحنه ناجور روبرو شم اما جسدي نبود
گفتم : اجساد كجاست ؟
گفت : تو اطاق خوابه
راهنمايي كرد رفتيم توي اطاق خواب
نمي تونم اون صحنه رو براي شما چطوري توضيح بدم چون حقيقت را بخواهيد با اينكه سالها از اين قضيه ميگذره حتي الان وقتي فكرش رو مي كنم حالم بد ميشه صحنه خيلي بدي بود هر دو نفر در اثر ضربات متعدد كارد در بدن مرده بودند و كله هر دو را نيز با چكش خٌرد كرده بود …
با مركز تماس گرفتيم و به بچه هاي تشخيص هويت و قاضي كشيك و كلانتري و غيره را خبر كرديم و با آمدن آنها كار تشكيل پرونده شروع شد .
يك سري پرونده پزشكي در منزل بدست آمد كه نشان ميداد فر… سابقه بيماري رواني دارد
درمدت بازجويي هيچ مشكلي نداشت و اصلا طوري نبود بشه گفت ديونه است . اما پرونده پزشكي اون كه از خونه مادرش بدست آمده بود تقريبا كامل بود وقتي براي معاينه و اعلام نظر كارشناسي به پزشكي قانوني منتقل كرديم تازه پدرش و نامادريش پيدا شدند از خبرهاي روزنامه متوجه موضوع شده بودند چند دقيقه اي كه با پدر فر.. صحبت كردم متوجه اخلاق خاص اين پير مرد شدم خيلي به ثروتمند بودنش تفخر ميكرد و بعضي وقتها هم منو با كارگر خونش عوضي ميگرفت خيلي سعي كردم تا جلو خودم رو بگيرم و جواب فرمايشات كوچك و بزرگ ولاحضرت را ندهم ولي نمي شد كار كه تمام شد و خواستيم برگرديم آگاهي باز پدره شروع كرد :
فر.. را بياريد منزل تا حموم كنه و لباسشو عوض كنه من هم كمي فكر كنم ببينم بايد چكار كنيد ؟
ديگه نمي تونستم جلو خودم رو بگيرم : حضرت اشرف يك كمي دير نشده واسه فكر كردن ؛ فكر نمي كني زودتر از اينها بايد يادت مي آمد كه پدري و يه پسر داري …. تو پيش خودت چي فكر كردي من نوكر باباتم يا گماشته جنابعالي هستم …
دست متهم را گرفتم و راه افتادم كه زن دومش يا نامادري فر… خودشو به ما رسوند و گفت :
” ببخشيد من فكر كردم شما مي دونيد ايشان هم ناراحتي روحي دارند الان يك هفته است كه از رختخواب پا شده قبلا حتي نمي تونست روي پاهاش بايسته ….“
وقتي به آگاهي رسيديم تازه يخم آب شده بود متهم رو بردم يه گوشه تنها و
گفتم : به من بگو چرا ؟ واسه من ديونه بازي هم در نيار مثل بچه آدم بگو چرا اين كار رو كردي ؟ من مي دونم تو ديونه نيستي حقيقت رو ميخوام بفهمم بعد از اينكه چند دقيقه اي مات و مبهوت نگاهم كرد سرش رو انداخت پايين و شروع كرد به تعريف زندگي نامه اش يا به قول خودش غم نامه فر …
” ۹ يا ۱۰ ساله بودم كه پدر و مادرم از هم جدا شدند من هم با پدرم بودم تا اينكه زن جديد گرفت ديگه نمي تونستم توي اون خونه بمونم پدرم توي يوسف آباد يه خونه برام گرفت و همزمان هم دانشگاه قبول شدم و زندگي من مستقل شد اما چون تنها بودم خيلي زود با هر كسي دوست مي شدم و اون دوستان را به خونه خودم ميبردم ولي هيچكدام دوست نبودن آنقدر سرخورده شده بودم كه سالها از همه فراري بودم دو سال از توي خونه بيرون نيآمدم كه در نهايت كار به تيمارستان و دكتر روانپزشك كشيد از همان زمان تحت نظر پزشك بودم يكسال بعد كه مرخص شدم خونه را تخليه كرده بودند و مرا به منزل مادرم بردند تا هم من تنها نباشم و هم مادرم از من پرستار كنه خيلي زود سرحال شدم و زودتر از آن فراموش شدم .
مادر بيشتر با خواهرم بود يا بيرون به خريد و بازار و يا مهماني دوره اي و غيره هر وقت هم بيرون از خونه بچه هاي محل را ميديدم متلك بارم مي كردند كه خواهرت بد كاره شده و مادرت با اون كاسبي ميكنه بارها با مادرم و خواهرم صحبت كردم ولي بي فايده بود.
اون شب به بهانه مهماني هر دو رفتند و صبح كه برگشتند جرو بحث ما شروع شد خسته شده بودم آنقدر بهم گفتند: بي غيرت و …..
كه يكدفعه خواهرم گفت به كسي ربط نداره اصلا آره من اين كاره هستم . ديگه نفهميدم چي شد وقتي به خودم آمدم ديدم روي فرش حال دراز كشيدم و بي حالم و يك چاقو و چكش خوني توي دستهاي منه و همه جا خوني رفتم توي اطاق خواب جنازه ها را ديدم تازه يادم آمد چكار كردم بعد هم آمدم آگاهي و منتظر شما شدم تا خودم را معرفي كردم .“
تحقيقات محلي حرفهاي فر… را تاييد مي كرد و نظريه هيئت روانشناسي پزشكي قانوني هم تاييد كرد متهم بيماري شيزو فرني يا جنون جواني (آني) دارد يعني يك آدم سالم و نرمال كه هر لحظه امكان داره ۱۸۰ درجه عوض شه و حتي آدم بكشه و بعد هم دوباره عادي باشه وقتي با پزشكان صحبت كردم گفتند اينها اثرات فشارهاي روحي و رواني است كه در سن بحران (سن بلوغ) روي اين جوان بوده . حدود يكماهي طول كشيد تا پرونده تكميل شد و متهم هم به تيمارستان مخصوص نگهداري مجرمين رواني اعزام شد . و لوازم و وسايل او هم به پدرش تحويل شد فقط يك دفترچه كوچك داشت كه پيش من ماند يعني خودش بعنوان يادگاري به من داد .
پدرش هم دوباره بستري شد چون بيماري رواني او هم عود كرده بود . پرونده با حكم تحت درمان بودن متهم تا بهبودي كامل مختومه شد البته كسي هم شاكي نبود .
پس از اتمام كار يكروز با قاضي پرونده صحبت ميكردم گفت بلاخره اين آقاي مهندس ديوانه بود يا عاقل !؟
ياد نوشته هايش در دفترچه يادگاري افتادم .
ديوانه ام من عقل ندارم ولم كنيد
ممنون اين نصايحم اما من آنچنان
ديوانه نيستم من كه شما عاقلم كنيد