فرهاد خداپرست

۹م آبان ۱۳۸۵

Who is blame ?مقصر كيست ؟

نویسنده فرهاد خداپرست در خاطرات و مخاطرات

در تیر ماه سال ۱۳۷۷ تلفن کلانتری ۱ تجریش بصدا در آمد از پشت گوشی پیر مردی با صدای لرزان شروع به حرف زدن کرد:
“کلانتریه ، به دادم برسید زنم رو کشتند همه زندگیم رو بردند تو رو خدا زود بیاید”
و گریه صحبتش را قطع كرد فقط صدای گریه از پشت گوشی شنیده می شد
مامورین کلانتری خیلی سریع خود را به محل رساندند ؛ پشت امام زاده صالح شميران یک منزل قدیمی اما سر حال دو طبقه یا به اصلاح امروزیها دوبلکس از درب ورودی که وارد ساختمان شدیم درست سمت راست درب آشپزخانه بود که وسط آن پیر زنی حدود ۸۵ ساله بحالت طاق باز با گلوي بریده شده افتاده بود.
كلانتري اقدامات اوليه براي تشكيل پرونده قتل را انجام داده كه خوشبختانه با حضور قاضي كشيك ويژه قتل صورت پذيرفته و در نهايت جسد به پزشكي قانوني ارسال با توجه به وضعيت بهم ريخته منزل و اظهارات مالك مقاديري طلا و پول و غيره بسرقت رفته كه قرار شد پس از بازديد كامل منزل ليست دقيق آنرا به كلانتري بدهند .
صورت مسئله كامل مشخص بود اقدام به سرقت و مواجه با مالك و كشتن مالك پرونده حدود يك هفته پس از تشكيل روي ميز من در آگاهي بود . پرونده اي بي هيچ سرنخ و يا شاهدي . هر چه پرونده را مي خواندم فايده اي نداشت چيزي نداشت كه بتواند كمكم كند خالي بود !!؟ چاره اي نبود خودم براه افتادم اول رفتم محل جنايت يكروز بازديد از محل طول كشيد عكسها و فيلمبرداري صحنه اوليه را هم از تشخيص هويت گرفتم و ديدم خوشبختانه آثار انگشتان قاتلان هم در صحنه جرم بدست آمده بود . در بازديدي كه خودم از محل انجام دادم خيلي چيزها برايم روشن شد كه اصلا به چشم همكاران محترم در كلانتري نيآمده بود و يا شايد نديده بودند . راه هاي ورود خروج قاتلين برايم مشخص شد و مطمئن شدم دو يا سه نفر بوده اند .
نمي دانم چرا اما از زماني كه چشمم به جسد اين پير زن افتاد مادرم برايم تداعي شد . يك عمر زحمت بكشي و الان كه ديگر بچه هايت سر و سامان گرفتند و ميخواهي يك نفس راحت بكشي يك يا چند نفر جوان و شايد نوجوان بخاطر طمع به مال دنيا زندگيت را بگيرند !؟ آخه چرا به چه گناهي ؟
چند روزي از پي گيري پرونده نگذشته بود كه متوجه شدم خودم از نظر احساسي شديدا به پرونده و كشف آن وابسته شدم بجز كشف اين معما هيچ چيز ديگري در ذهنم جاي نداشت شب و روزم را گرفته بود تمام احتمالات را بررسي كردم با بچه ها و شوهر مقتوله هم صحبت كردم همه مي گفتند مرحومه تا مطمئن نمي شد كه چه كسي پشت درب منزل است غير ممكن بود درب را براي غريبه ها باز كند !
در نزديكي محل جنايت (سر كوچه منزل مقتوله) يك پارك بود كه با توجه به نزديكي به امامزاده صالح تقريبا هميشه پر بود و بخاطر اينكه در كوچه فرعي بود محل پاتوق ارازل و اوباش و كارتن خوابها بود . آنقدر دستم خالي بود كه يك بار در شب و يك بار هم در روز با همراهي تعدادي از همكاران به پارك رفتم و تقريبا هر كسي را كه ديدم به آگاهي آوردم ولي بي فايده بود البته خودم هم ميدانستم كه بي فايده است چون محال بود كه قاتل توي اون پارك باشه اما به اميد يك سر نخ به همه جا سرزدم . در مراجعات مكرر به پارك از پسر مقتوله شنيدم كه يكي از نگهبانان پارك كه اتفاقا كرد زبان هم بود سالها قبل يك نفر از اقوام نزديكش بنام قاسم را براي كارگري به خانواده مقتوله معرفي كرده و نزديك به يك سال هم در منزل ايشان كار كرده ولي يك مرتبه كار را رها كرده و با اينكه مقتوله بخاطر يتيم بودنش خيلي به او محبت ميكرده دستمزدش را گرفته و رفته است .
با تكميل تحقيقات متوجه شدم از ابتداي ورود و سكونت در اين منزل حدود ۱۰ الي ۱۲ نفر بعنوان كارگر و غيره به اين منزل وارد شده و كار كرده اند كه تمامي آنها تك تك شناسايي و مورد تحقيق قرار گرفتند از همه آنها انگشت نگاري شد و با آثار بدست آمده در صحنه جرم مطابقت گرديد . اين كارهاي به ظاهر ساده سه ماه تمام وقت مرا گرفت بدست آوردن آدرس خدمتكار ۱۰ سال پيش اين منزل و آوردن او تحقيق كردن و غيره كاري نبود كه به راحتي و خيلي سريع بشود انجام داد .
تا اينكه نوبت به قاسم رسيد جالب اينكه نگهباني كه او را با ضمانت خودش به خانواده مقتوله معرفي كرده بود منكر همه چيز بود و ميگفت اصلا كسي بنام قاسم نمي شناسم و هيچ نسبتي با او ندارم و دو سالي است كه او را نديدم (يعني از همان زماني كه منزل مقتوله را ترك كرده بود ) همين تناقض گويي آقاي نگهبان پارك (بنام عباس) باعث شد كه ايشان را به آگاهي منتقل كنم كه در نهايت ۲۴ ساعت بازداشت شد با اتمام اين زمان براي كسب مجوز قضايي ؛ لازم بود پرونده و عباس را به دادگستري ببرم كه پسرش اله مراد به آگاهي آمد تا بفهمد پدرش چكار كرده در بين صحبت كردن با او مطمئن شدم كه قاسم از اقوام عباس است و چند روز قبل از قتل نيز در تجريش ديده شده و در تهران است !؟
با همكاري اله مراد بلاخره عباس پدرش شروع به حرف زدن كرد او هم شك كرده بود كه شايد قتل كار قاسم باشد اما بخاطر روابط فاميلي و قوم و خويشي و فرهنگ غالب بر كردها قصد مخفي كردن حقايق را داشت و به همين دليل قاضي با صدور قرار او را بازداشت كرد و در اختيار آگاهي قرار داد ؛ با بازداشت عباس نگراني هاي پسرش اله مراد بيشتر شد و با ما همكاري كرد تا هر چه زودتر به قاسم برسيم با توجه به صحبتهاي عباس ابتدا به روستاي در شهرستان رفتيم ولي فقط پدرش عزت اله در منزل بود كه بناچار او را به تهران منتقل كرديم و قاضي نيز بخاطر تناقض گويي هايش او را بازداشت كرد بايد اعتراف كنم كه نگراني اله مراد براي پدرش و همكاري شبانه روزي او باعث شد تا قاسم و ديگر همدستانش بنام هاي شاهپور و حميد دستگير شوند . اما مابقي ماجرا را از زبان قاسم بشنويد :
قاسم . ح ۱۷ ساله بيسواد اهل روستا در خانواده پر جمعيتي متولد شدم و در كودكي مادرم را از دست دادم با نامادري زندگي ميكردم ولي بخاطر اختلاف و درگيري مكرر با نامادري به تهران آمدم تا كارگري كنم و دستم توي جيب خودم باشد از كارگري ساده ساختمان گرفته تا كارگري منازل و حتي مدتي كارگر فضاي سبز شهرداري بودم پس از دو تا سه سال كار كردن زماني كه قصد رفتن به روستا را داشتم تازه فهميدم تنها نتيجه سالهاي زحمت و غريبي و بيگاريم دستهاي خالي و پينه بسته ام است .
در مدتي كه در تهران بودم هر زمان كه فرصتي داشتم به منزل يكي از اقوام در كرج مي رفتم كه پسرش بنام شاهپور . ح كه تقريبا هم سن و سال بوديم و اون هم مثل من مادرش مرده بود و با نامادري زندگي ميكرد و با هم دوست بوديم .
آنجا متوجه شدم كه هر وقت شاهپور كم پول مي شود با يكي از دوستانش بنام حميد . ت پخش صوت اتومبيل ها را سرقت مي كنند و بقول خودش براي پول تو جيبي پيش هر كس و ناكس سر خم نمي كند . يكي دو بار هم با اونا رفتم سرقت ضبط ولي چون وارد نبودم من نگهباني ميدادم و يه سهمي هم به من مي دادند .
از آنجا با خلاف آشنا شدم چون مدتها در منزل مقتوله كارگري كرده بودم اطاع داشتم كه اين خانواده وضعيت ما لي خوبي دارند مرحومه وقتي فهميد كه من مادر ندارم خيلي به من توجه ميكرد حتي حساب پس انداز برايم درست كرده بود همه مخارج مرا ميداد حقوق ماهيانه ام را به حسابم مي ريخت روزي كه از آنجا بيرون آمدم مقداري پول داشتم كه وقتي به روستا رفتم براي پدرم و برادرها و خواهر هايم حتي براي نامادريم سوغاتي خريدم و بردم و مدتي هم در كشاورزي به پدرم كمك كردم اما ديگر روي برگشت نداشتم خوب به هر حال كارگري در منزل مردم آنهم براي من كه يك مرد شده بودم خيلي سخت بود . با خودم گفتم يك بار يك سرقت درست و حسابي از منزل مقتوله مي كنم بعد هم ميروم روستاي زادگاهم ازدواج مي كنم و با كمي سرمايه مي شود آنجا زندگي معمولي داشت . اول با شاهپور صحبت كردم و بعد با حميد دو بار هم آمديم و منزل را از دور ديديم و با هم نقشه كشيديم كه از كجا وارد شويم چكار كنيم و چطور فرار كنيم روز ۲۴/۴/۷۷ صبح از كرج راه افتاديم حدود ظهر تجريش پشت امامزاده صالح جلو منزل مقتوله بوديم براي اينكه عباس كه از اقوام بود ما را نبيند خود را از چشم او مخفي كرديم نيم ساعتي نگذشته بود كه شوهر مقتوله با ماشين از منزل خارج شد و رفت ؛ مي دانستم كه الان در منزل تنها است رفتم و زنگ زدم وقتي از پنجره مرا ديد گفتم آمدم تا دوباره برايتان كار كنم خيلي خوشحال شد و درب منزل را باز كرد كه من و شاهپور و حميد به او حمله كرديم و دست و پا و دهانش را بستيم و اولين درب پس از درب ورودي درب آشپزخانه بود دست و پايش را گرفتيم و برديم توي آشپزخانه گذاشتيم حميد و شاهپور هم شروع كردند به گشتن منزل يه مقداري هم طلا و چك و اين چيزها را جمع كردند من هم با تهديد از مقتوله ميخواستم تا كليد گاو صندوق داخل منزل را بدهد او هم ميگفت آقا با خودش برد ميدانستم دروغ ميگه چون هميشه كليد پيش خودش بود ولي هر كاري كردم نداد توي لباسش را هم گشتيم كليد نبود .
خدا بيامرز يكسره مرا تهديد مي كرد ميگفت قاسم بچارت مي كنم فكر ميكني پسر هاي من اجازه زندگي به تو ميدهند حتما تو را مي كشند من به تو خوبي كردم تو را مثل پسر هاي خودم دوست داشتم چرا اين كار را كردي ؟ چيزي نگذشته بود كه حميد و شاهپور برگشتند يك چاقوي بزرگ سنگري هم دست شاهپور بود كه انداخت جلو درب آشپزخانه من هم فوري اون چاقو را برداشتم ؛ تازه فهميدم چه غلطي كردم خوب اين كه منو شناخته از طريق عباس راحت منو پيدا مي كردند شاهپور و حميد هم هر چند دقيقه يكبار ميگفتند بابا اين پير زنو رو خفش كن الان همسايه ها صداش رو مي شنوند و مي آيند تو خونه چاره اي نبود تنها راه براي من اين بود كه اونو بكشم تا كسي نفهمه من هم توي اين سرقت بودم بخصوص چيز زيادي هم گير ما نيآمده بود و كليد گاو صندوق هم پيدا نشد اول نشستم رو سينه اش و گفتم خفه شو اگه چيزي به كسي بگي تو و پسر هايت را مي كشم ولي فايده اي نداشت يكسره داد ميزد و تهديد ميكرد ترسيده بودم ؛ مجبور شدم سرش را بريدم !!؟
بعد از سه ماه زحمت شبانه روز وقتي كه پرونده به نتيجه رسيد و قاتل دستگير شد پيش خودم گفتم امشب رو ديگه راحت مي خوابم ولي فكر قاسم ۱۷ ساله يك لحظه هم تنهايم نگذاشت يك سئوال بي جواب تمام ذهنم رو پر كرده بود .
چه كسي مقصر واقعي اين قتل بود ؟
شاهپور ۲۵ سال زندان و حميد ۱۵ سال زندان محكوم شدند . قاسم دو سال بعد اعدام شد اون روز صبح وقتي توي زندان قبل از مراسم اعدام با هم صحبت مي كرديم پرسيدم قاسم پشيمون نيستي جواب داد:
” آقا راسش بگم ؛ مثل سگ پشيمانم تو اي مدت دو ساله فقط خدا مي دانه چه كشيدم هر شب با خدا بيامرز بودم (مقتوله ) آرزوم اين بود كه هر چه زودتر اعدام بشم بلكن از اين عذاب راحت بشم ”
راستي مقصر كيست ؟ قاسم ؛ پدر قاسم ؛ نامادري قاسم ؛ دلسوزي مقتوله ؛ بيسوادي قاسم يا بي فرهنگي او ؛ اقوام نا اهل و دوستان ناباب يا شايد همه اينها

نظر شما چیست؟

فرهاد خداپرست home page     فرهاد خداپرست favorite