فرهاد خداپرست

۲۶م شهریور ۱۳۸۵

کبوتران آزادی - Freedom pigeon

نویسنده فرهاد خداپرست در خاطرات و مخاطرات

یکشنبه ۴ آبان ۱۳۷۶ جنازه های یک زن و دو دخترش در منزلشان در بلندیهای شمیران حوالی امامزاده قاسم پیدا شد . زن نرگس نام داشت و ۲۹ ساله در کنار دختر ۶ ساله اش فاطمه بطور مرموزی در اطاق خواب و درون رختخواب جان داده بودند و جسد دختر دیگر بنام مریم ۹ ساله در اطاق نشیمن جلو تلویزیون بود .
آثار و علائم موجود بروی بدن اجساد شبیه سوختگی و یا درگیری بود . حمید پدر خانواده نیز صبح همین روز با آثار علائم مشابه در بدن از منزل خارج شده و از همسایه ها کمک خواسته بود و گفته بود خانواده ام همه مرده اند ، کمکم کنید که با تماس مردم با کلانتری و حضور پلیس تحقیقات شروع می شود . قاضی ویژه هم در محل حاضر شد و با توجه به آثار موجود دستور بازداشت حمید سرپرست خانواده را به جهت مظنونیت به قتل صادر و در اختیار کلانتری آن منطقه قرار داد .
اجساد برای تعیین علت تامه فوت به پزشکی قانونی ارسال و تمامی ظروف و پس مانده غذای شب گذشته نیز که شامل یک ظرف کوچک و دو عدد سیب زمینی پخته بود ، برای انجام آزمایشات سم شناسی به آزمایشگاه امور جنایی پلیس ارسال شد .
در کلانتری از حمید شغل مکانیک اتومبیل و اهل استان لرستان بازجویی شد و جریان را اینگونه تعریف کرد :
• امروز حدود ۶ صبح از خواب بلند شدم دیدم خانواده ام همه مرده اند فکر کنم یخ زده اند بیرون آمدم از همسایه ها کمک خواستم کسی به فریادم نرسید رفتم منزل خواهر زنم که نزدیک ما هستند آنها آمدند و سپس مامورین کلانتری آمدند .
• چرا می لنگی ؟
• دیشب توی حمام زمین خوردم .
• زخم و سوختگی و کبودی در نقاط مختلف بدنت و دستهایت دیده می شود اینها چیست ؟
• نمی دانم احتمالا در اثر همان زمین خوردن در حمام ایجاد شده .
• با زنت مشکلی داشتی؟
• نه ! البته توی همه خونه ها دعوی زن و شوهری هست ما هم در همین حد بود .
• آثار روی بدنت بیشتر شبیه سوختگی است کجا سوختی ؟
• بخدا یادم نمی آید !
• تو هر شب حموم میری ؟
• نه بابا جمعه بود ! اول زنم و فاطمه رفتند حمام بعد که فاطمه را به من داد و بیرون آمد ، مریم رفت حمام اونکه آمد بیرون حدود یک صبح بود من رفتم حمام توی حمام حالم بد شد خوردم زمین بعد که آمدم بیرون دیگه چیزی یادم نمی آید ! یادم می آید که زنم را صدا زدم ولی یادم نمی آید جواب داد یا نه ؟ صبح که از خواب بیدار شدم دیدم جلو درب حمام خوابیدم رفتم پیش مریم جلو تلویزیون روشن خوابیده بود دیدم خشک شده بعد رفتم توی اطاق دیدم زنم و فاطمه دختر کوچکم هم توی رختخواب خشک شدند انگار از سرما یخ زده و مردند . آمدم بیرون هر چه داد زدم کسی جوابم را نداد رفتم خونه خواهر زنم اونا به کمکم آمدند .
یکی از خواهران نرگس (مادر فوت شده ) در تحقیقات محلی بیان داشت شوهر خواهرم حمید آقا حدود ساعت ۵/۶ صبح به منزل ما که نزدیک خانه خودشان است آمد خیلی مضطرب بود صورتش ورم کرده بود و یک پایش هم می لنگید گفت زن و بچه هایم دیشب از سرما یخ زدند ! وقتی به منزل خواهرم رفتم با اجساد او و دو دخترش روبرو شدم وی ادامه داد از روز جمعه هیچکدام شان را ندیدم .
در تحقیقات محلی مشخص شد حمید و همسرش با هم مشکل داشتند و درگیری داشتند تا حدی که یکبار نرگس زن حمید که از نظر هیکل از حمید بزرگتر و قوی تر بود در محل جلو چشم همسایه ها سیلی به صورت حمید زده است که این موضوع بصورت یک جوک توی محل دهان به دهان می گشت. همچنین مشخص شد از روز جمعه هیچکس هیچ کدام از اعضاء خانواده را ندیده حتی مریم به مدرسه نرفته و حمید هم به سر کارش نرفته است . چون حمید در جواب خیلی از سئوالات پلیس میگفت نمی دانم و یا بخاطر ندارم و وضعیت ظاهری و جراحات روی بدن وی در نهایت خود حمید را مظنون ردیف اول نشان میداد در بازجوئی های فنی پلیس یک روز پس از کشف اجساد حمید به قتل زن و بچه هایش اعتراف کرد .
روزنامه های سه شنبه ۶ آبان ۱۳۷۶ تیتر صفحات اول خود را به اعترافات حمید و بررسی روان شناسی و جرم شناسی علل و انگیزه خانواده کشی اختصاص داده بودند ولی در رابطه با چگونگی ماجرا اعترافات حمید بدین صورت چاپ شده بود :
• مدتی بود با همسرم اختلاف داشتم ، اما بخاطر آنکه همیشه قدرت بدنی همسرم بیشتر از من بود و حریفش نمی شدم ، از او کینه سختی به دل گرفته بودم . وی ادامه داد سر شب بخاطر مسائل خانوادگی مشاجره و جر و بحث کردیم و او به خانواده و پدرم ناسزا گفت در جریان درگیری او مرا کتک زد خیلی از من هیکلی تر و قوی تر بود من هم کوتاه آمدم . صبر کردم تا همه خوابیدند نیمه های شب وقتی همه خوابیدند آهسته آمدم بالای سر همسرم و بالش روی دهانش گذاشتم و روی آن نشستم تا او را خفه کردم در جریان درگیری ما بچه ها بیدار شدند و برای آنکه راز مرا فاش نکنند آنها را هم خفه کردم .
با توجه به اعترافات تکان دهنده مرد بی رحم پرونده به دادگاه ویژه امور جنایی تهران ارسال شد.
دو یا سه روز از این ماجرا و نوشته های روزنامه می گذشت که برای موردی به دادسرا رفتم تا با یکی از قضات با تجربه و خوب آن زمان در مورد راه حل پرونده ای مشورت کنم در آن زمان فاصله بین قضات و بازپرسان دادسرای امور جنایی و کارآگاهان قتل آگاهی هم از نظر مسافت کم بود و هم از نظر اخلاقی اگر چه پلیس ضابط دادگستری است و مجبور به اجرای دستورات قاضی اما در عین رعایت احترام رابطه دوستی و همکاری بسیار خوبی بین این دو بود هنوز هم بهترین دوستانم همان قضات هستند که هنوز با گذشت سالها با هم رفت و آمد خانوادگی داریم . ناگهان حمید را دیدم که در محضر دادگاه نشسته بود و می خواستند آخرین دفاعش را بگیرند . چون در روزنامه ها جریان را دنبال کرده و تقریبا چگونگی ماجرا را می دانستم از قاضی خواهش کردم تا من نیز شاهد اعترافات و تکمیل پرونده حمید باشم قاضی سئوال میکرد و او جواب می داد و من مات و مبهوت مانده بودم آخر چطور می شود باور کرد که مردی ؛ نه بهتر است بگویم پدری دخترش را به دست خودش خفه کند آنهم دو دختر در شیرین ترین زمان زندگیشان .
حمید جریان را همانگونه که در روزنامه ها خوانده بودم توضیح داد از او پرسیدم :
• چطور تونستی ؟ چطوری تونستی دختر ۶ ساله ات فاطمه رو بکشی تو چطور پدری هستی ؟
دوباره مثل اینکه یک صدای ضبط شده را دوباره پخش کنند ، چگونگی قتل را بدون کم و کاست توضیح داد اما دانه های اشکی که از گوشه چشمش به آرامی بر صورتش می غلتید نه از چشمان تیز بین قاضی و نه از دید من پنهان نبود ؛ پس از تمام شدن بازجویی با قاضی پرونده صحبت کردیم (چون از ایشان اجازه ندارم از افشاء هویتشان معذورم ) سئوال کرد.
• از حرفهای متهم چیزی دستگیرت شد ؟
• آقا نمیتونم باور کنم پدری آنهم به این صورت دخترش رو بکشه ! بعد اینجا بنشیند و به آرامی گریه کند و برای من و شما چگونگی قتل و خفه کردن دخترش رو توضیح بده ؛ یه جوری قابل قبول نیست .
• من هم همین عقیده رو دارم به همین دلیل پرونده رو با متهم تحویل تو میدهم ؛ واقعیت رو پیدا کن و بهم نشون بده ؟
• بروی چشم ؛ هر کاری از دستم بیاد کوتاهی نمی کنم .
• برو به سلامت موفق باشی .
پرونده و حمید را تحویل گرفتم و برگشتم آگاهی توی راه حمید صحبت میکرد :
• چرا دوباره منو می برید آگاهی من که همه چیز رو گفتم پس کی منو اعدام می کنید ؟ دنبال چی میگردی بگو تا من واسه شما توضیح بدهم ؟
• دنبال حقیقتم حمید ، می فهمی حقیقت چیزی که این روزها خیلی کم پیدا میشه و تقریبا همه دنبالش میگردند !
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
حمید رو تحویل بازداشتگاه دادم و شروع به خواندن پرونده کردم از برگ اول اما تموم نشد شب پرونده رو بردم خونه آخر شب که بچه ها خوابیدن بقیه پرونده رو خوندم نیمه شب بود نمی دونم ساعت چند وقتی تموم شد همه تو خونه ما خواب بودند با خودم فکر می کردم :
• خوب الان تو حمیدی از زنت هم تنفر داری به فرض اینکه عیال رو کشتی بچه ها چرا ؟ تو که جرئت نداشتی دست رو زنت بلند کنی چطور یک دفعه دل شیر پیدا کردی و زور فیل ؟
رفتم بالای سر دخترم مثل یک فرشته خوابیده بود ؛ میتونی اونو بکشی ؟ خدای من چقدر یه آدم میتونه سنگ دل باشه ؟ یا چه انگیزه ای میتونه اینقدر قوی باشه که بتونی بچه ات رو بکشی اونم دختر همه می دونیم دختر واسه پدر یه چیز دیگه و یه حالت و احساس بخصوصی داره . توی ذهنم حرفهای حمید رو تجسم کردم و به اصطلاح بازسازی صحنه جرم رو توی ذهنم انجام دادم . همین مسئله باعث شد سئوالات بیشتری برایم بوجود بیاد .
از همه آنها مهم تر روز شنبه بود انگار همه حتی پلیس و قاضی و حمید همه و همه روز شنبه سوم آبان را فراموش کرده بودند انگار اصلا چنین روزی نبوده حمید در حرفهایش می گفت جمعه رفتیم حموم ولی یکشنبه از خواب بیدار میشه و متوجه جسد خانواده اش میشه . پس شنبه چی یعنی از شب جمعه تا صبح یکشنبه خواب بوده ؟ مگه میشه اینقدر بخوابی ؟ اگه خواب نبوده پس چرا بیرون نرفته حتی همسایه دیوار به دیوارشان میگفت ما فکر کردیم رفتند مهمانی و منزل نیستند !
صبح اول وقت زودتر از همیشه در آگاهی بودم حمید رو از بازداشتگاه آوردم و دو ساعتی با هم صحبت کردیم هر وقت اسم فاطمه و یا مریم و حتی اسم زنش رو می بردم قطرات اشکی که توی چشمش جمع می شد بعد به زور جلویشان را میگرفت که پایین نیایند ، بیشتر نظرم را جلب می کرد . دو نفر از پرسنل مورد اطمینان را برداشتم و با حمید بیرون زدیم .
اول رفتم پزشکی قانونی هنوز جوابیه کالبد شکافی و علت تامه فوت حاضر نبود ، بعد هم رفتم آزمایشگاه جنایی نتیجه سم شناسی هم حاضر نبود و هر دو برای هفته آتی حاضر می شدند سپس رفتیم خونه حمید دوربین فیلمبرداری و عکسبرداری هم برده بودیم سر کوچه حمید یک مغازه پرنده فروشی خیلی نظرم را جلب کرد خودم هم نمی دانستم چرا ؟ چون من اصلا اهل پرنده بازی این چیزها نبودم ولی با دیدن این مغازه تقریبا ۵ دقیقه ای داشتم توی ویترین رو نگاه می کردم شاید هم فکرم جای دیگه ای بود و نگاهم به ویترین مغازه وقتی وارد شدیم دستهای حمید رو باز کردم و از اون خواشتم تمام کارهایی را که شب ماجرا کرده دوباره انجام بده و اون هم توضیح میداد :
• سر شب بود اومدم خونه بچه ها توی حال بودند … اینجا حرف زدیم و سریال تلویزیون را نگاه کردیم ( گریه امانش نمی داد بعضی وقتها از شدت گریه نمی تونست حرف بزنه ) … اینجا غذا خوردیم ، اون شب سیب زمینی پخته داشتیم بچه هام با شکم سیر هم نمردند نتونستم یه غذای درست و حسابی به اونا بدم و….حدود ۹ شب حموم رو روشن کردم
با هم رفتیم توی آشپزخانه و آبگرمکن دیواری کوچک را روشن کردیم ؛ ناگهان متوجه لوله دودکش آبگرمکن دیواری شدم قسمت بالای آن یک مقدار با دیوار فاصله داشت و می توانست محل مساعدی برای خروج گاز co۲ باشد .
• حمید لوله دودکش این که از توی دیوار درآمده چرا اینجوری کجه درست نصب نشده ؟
• نه آقا طوری نیست دو ماهیه که خریدم و این پسر لوله کش سر کوچه واسم نصبش کرد لوله هواکش و بقیه کارها را هم خودم کردم یک کمی بالاش فاصله داره اما مشکلی نداره آخه دودکش نداشت خودم دیوار رو سوراخ کردم براش درست کردم ، دو ماهی است که داریم استفاده می کنیم
• حمید توی این دو ماهه چند دفعه همه با هم اینجوری حمام رفتین ؟
• یادم نمیآد جناب سروان ؟
همه رو آوردم بیرون از خونه و درب خونه رو بستم هوا شمیران سرد بود سریع رفتم سرکوچه دو تا کبوتر خریدم و برگشتم درب خونه رو باز کردم و کبوترها را توی خونه حمید رها کردم . دوربین فیلمبرداری هم توی منزل روشن بود یکساعت بعد وقتی داخل خونه شدیم هر دو کبوتر ها مرده بودند از همه چیز عکس گرفتم حمید مات و مبهوت به من نگاه می کرد و می پرسید
• چیکار می کنی ؟ اینا واسه چی مردن ؟ جناب سروان یه چیزی بگو ؟
کارم که تموم شد و مدارک رو جمع و جور کردم به همراه بقیه بچه ها برگشتم آگاهی توی راه فقط سکوت بود و گریه های بیصدای حمید وقتی تنها شدیم ازش پرسیدم :
• چرا ؟ چرا ، به دروغ می گفتی زن و بچه هایت را خودت کشتی ؟ تا پای چوبه دار رفتی ؟
• بعد از اینکه زن و بچه هام رفتند ؛ من تنها ، بدون عشق بدون بچه زنده یا مرده چه فرقی میکنه ؟ یکی دو بار خواستم خودمو بکشم اما نتونستم از طرفی همکارهای شما آنقدر منو اذیتم کردند که اصلا نمیتونم توضیح بدم گفتم این جوری بهتره هم من میمیرم و میرم پیش دختر ام و هم دیگه اذیت و آزار نمی بینم .زن من قوی تر از من بود اما به من احترام می گذاشت ما به هم علاقه داشتیم اون مادر بچه هام بود !
زنگ زدم به قاضی پرونده توی راه منزل بود وقتی برایش توضیح دادم که موضوع چگونه بوده و چی شده گفت خودم میآم . آمدند آگاهی و بعد از دیدن فیلم و عکسها و گزارشات و صورتجلسات دستور آزادی حمید را دادند و یک نامه هم به حمید داد تا برای تحویل گرفتن جسد زن و بچه هایش به پزشکی قانونی برود .
آخرین ماموریت کبوترها رساندن نامه بی گناهی و آزادی حمید به من و قاضی پرونده بود که الحق به موقع نامه را رساندند . اگرچه کبوتران آزادی حمید جانشان را برای این ماموریت فدا کردند  اما این حقیقت را عیان کردند هیچ پدری نمی تواند جان دختر خودش را بگیرد .

۴ کامنت برای ' کبوتران آزادی - Freedom pigeon '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' کبوتران آزادی - Freedom pigeon '.

  1. Farhad abdollahian نوشته است:

    در شهریور ۳۱م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۴۳ ق.ظ

    mamnon az nazaraete shoma.. badne blogam ro be
    www.lawblog.ir
    adrese digar taghir dadam.. movafagh bashid..

  2. farhad نوشته است:

    در مهر ۲م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۴۹ ق.ظ

    چنانچه وبلاگ حقوقی دارید می توانید آنرا در این بلاگ به همگان معرفی نمایید . کافیست در قسمت نظرات عنوان و موضوع بلاگ حود را بیان نمایید تا بلاگ شما در لیست قرار گیرد.

  3. کاظم پهلوان نوشته است:

    در آبان ۱۹م, ۱۳۸۵ at ۱۱:۱۴ ق.ظ

    سلام
    خیلی مطلب جالبی بود . چه لذتی دارد یک نفر را آزاد کنی .
    خوش به حالتان
    یا حق

نظر شما چیست؟

فرهاد خداپرست home page     فرهاد خداپرست favorite