فرهاد خداپرست

۲۰م شهریور ۱۳۸۵

اولین پرونده قتل first killer

نویسنده فرهاد خداپرست در خاطرات و مخاطرات

اولین پرونده قتل
در زمستان سال ۱۳۶۷ بعنوان افسر نگهبان در یکی از شهرستانهای مرزی غرب کشور مشغول گذراندن طرح خارج از مرکز و مناطق بد آب و هوا بودم در آن زمان رئیس کلانتری و من هر دو ستوان دوم بودیم ولی پارتی او از من قوی تر بود و هم زمان با رئیس کلانتری رئیس آگاهی هم بود جالب این بود که بقیه افسر نگهبانان اون کلانتری هیچکدام افسر نبودند و اصلا جایگاه افسر نگهبانی شهرستان کوچک درجه داری بود نه افسری و این موضوع مثل اسید روح و روان مرا آزار میداد
خدایا من چه گناهی کردم که باید این بلا رو سرم بیاری ، حضور در کلانتری و کار کردن برام شده بود عذاب الیم اونم توی غربت حتی زبون مردم این محل رو نمی فهمیدم اونا به زبان آذری صحبت میکردند و من هیچی نمی فهمیدم .
تا اینکه یه شب سرد زمستونی توی اطاق افسرنگهبان پشت پنجره نشسته بودم و توی همین افکار بودم که آخه چرا ؟چرا من؟ که ناگهان درب اطاق باز شد و یه خانمی بچه به بغل و مضطرب و نگران و دستپاچه به محض ورود شروع کرد به گریه کردن و به زبان فارسی (اکثر مردم آن منطقه به زبان آذری صحبت می کردند!) گفت شوهرم از منزل رفته و دیگه نیآمده و خیلی نگرانش هستم نکنه بلایی بسرش آورده باشند و …
گفتم بشین براش یک لیوان آب آوردم تا کمی آروم بشه و یه برگ شاکی گذاشتم جلو دستم تا مثل همیشه اون حرفهایش رو بزنه و من هم بنویسم ولی یه جوری بود ، دقت که کردم متوجه آرایش تند خانم و لباس ناجوری که زیر چادر پوشیده بود شدم
• گفتم : اسمت چیه ؟
• گفت : فریده
• سواد داری
• آره دیپلم دارم
و بعد برگ اظهارات شاکی رو جلو اون گذاشتم
• گفتم : خودت بنویس
• چی بنویسم
کمکش کردم تا برگ بازجوی رو به دست خط خودش بنویسه
• چهار روزه که شوهرم به اسم رضا … با یه مقدار پول نقد برای خرید به یکی از بازارچه های مرزی رفته ولی نیآمده و خبری هم ازش نیست میترسم بلای سرش اومده باشه تقاضای پیگیری دارم
• شغل شوهرت چیه ؟
• توی شهرداری کار میکنه ولی کار خرید و فروش هم انجام میده
• چقدر سواد داره ؟
• بیسواده ، یعنی مدرک نداره ولی حساب و کتاب خوب حالیشه .
• چقدر پول همراهش بود ؟
• بیشتر از یکصد هزارتومان بود ؟ البته از دوستانش گرفته بود .
• خانواده شوهرت سر زدی ؟ به اقوام تماس گرفتی ؟
• نه ؟ اقوامی نداریم که پیش اونا بره و پیش پدر و مادرش هم نیست
کار بازجویی تمام شده بود ولی مثل اینکه خانم نمی خواست بره همش میگفت خوب حالا چیکار میکنید من باید چیکار کنم و .. خلاصه بگم از زمان تولدش گفت …. تا اون لحظه ای که پیش من بود . منم از ترس اینکه حرف و حدیثی پشت سرم درست نکنند درب اطاق رو باز گذاشتم و از اسلحه دار که یک پیر مرد بود خواهش کردم بیاد توی اطاق افسر نگهبانی و پیش من باشه . ظاهر قضیه خیلی ساده بود آقای اسلحه دار هم قضیه رو برای من اینطوری توضیح داد؟
• حتما توی راه گیر چند نفر آدم عوضی افتاده و فهمیدن پول داره ، گشتنش پولها رو هم برداشتن و رفتن تا کی و کجا جنازش پیدا شه خدا میدونه ؟
اما از نظر من قضیه به این سادگی نبود !؟ نمی تونستم بگم چطوری ولی ساعت ۱۲ شب یه زن با اون وضعیت ناجور تک و تنها چرا اون وقت شب اومده بود کلانتری می تونست فردا توی روز بیاد چه عجله ای و چرا عجله مگه خبری رسیده بود ؟ به فریده گفتم :
• شما چرا الان اومدی می تونستی فردا بیای شوهرت چهار روزه نیست یه شب روی اون چهار روز چرا الان اومدی؟
• جواب درست و حسابی نداد با اشوه و غمزه طفره رفت !
• اینطوری نمی شه (یک برگ دیگه رو بجای برگ بازجویی اون جلو چشمش پاره کردم ریختم تو سطل زباله ) شما فردا برو دادگستری و جریان رو بنویس و مهر دادگستری را بزنند اونوقت بیا کلانتری ، ما الان اجازه نداریم بدون دستور قضایی پرونده تشکیل بدیم و بلاخره به هر بها نه ای بود ردش کردم رفت .
ساعت ۵/۲ صبح بود چند باری برگ بازجویی رو خوندم و سپس یک گزارش کامل از رفتار مشکوک خانم و احتمالات را روی برگ بازجوی گذاشتم و آماده کردم تا شیفت فردا ببرند دادگستری و دستور قاضی رو بگیرند . صبح که شیفت کلانتری رو تحویل میدادم به افسر نگهبان بعدی هم سفارش کردم حتما این گزارش را بفرست سپس خسته و خواب آلود به خونه رفتم .
۲۴ ساعت بعد که آمدم کلانتری متوجه یه پرونده جدید با کد مفقودی شدم ؟
بله همون پرونده مفقود شدن رضا … شوهر فریده بود .گزارش من رو هم دست نزده بودند یادشون رفته بود ببرند دادگستری ! وقتی نشستم و پرونده رو خوندم متوجه تناقض گویی شدید فریده خانم شدم حدسم درست بود این خانم یک مشکلی داشت و حقیقت را پنهان می کرد ! تا عصر که اینقدر سرم شلوغ بود که نمی تونستم نفس بکشم بعد از ظهر که از تراکم کارها کم شد تلفن زدم و فریده خانم را دعوت کردم کلانتری یکساعت بعد تو کلانتری بود اول هماهنگی کردم که معاون افسر نگهبان ضمن اینکه حواسش به ما باشه نزاره کسی بیاد تو بعد از اینکه با فریده خانم از همه چیز صحبت کردیم و گفتیم وخندیدیم نوبت شوهرش شد .
• بابا تو دیگه خیلی کارت درسته با این پرونده سازی که می کنی باید ریس دادگستری میشدی ؟
• نه بابا حقیقت رو می گم !
• واسه منم فیلم بازی میکنی ؟
• نه بخدا بجان بچه ام به روح پدرم و …
• خیلی خوب بابا قبول کردم ولی اگه شوهرت زنده یا مرده پیدا نشه می دونی دادستانی یا پدر شوهرت میتونه بچه ات رو ازت بگیره !
• نه آخه چرا ؟ خوب تا وقتی معلوم نشه شوهرت زنده است یا مرده که نمی شه بچه ها رو به امان خدا رها کرد اگه پدر شوهرت قبول کرد تحویل اون میدن در غیر این صورت میبرند یتیم خونه !؟
• پس من چی ؟ مگه من مادر اینها نیستم ؟ حق من چی میشه ؟
• هنوز که معلوم نیست شوهرت مرده که حق میخوای صبر کن جنازه شوهرت پیدا بشه بعد تو حق و حساب بخواه .
خودشو جم و جور کرد و رفت ، من تلفنی با دادستان شهر هماهنگی کردم و برگ بازجویی شب قبل فریده خانم به همراه گزارش خودم رو که همکاران فراموش کرده بودند برایشان فرستادم و ایشان هم تلفنی دستور پی گیری دادند و تاکید کردند ایشان را در جریان لحظه به لحظه موضوع بگذارم .
شب رفتم خونه و اینقدر خسته بودم که دیگه غرغر عیال از غربت و غریبی و مزه شام رو نفهمیدم و کنار سفره خوابم برد با صدای زنگ درب منازل سازمانی ساعت ۶ صبح از خواب پریدم گشت کلانتری بود .
• گفتم : چه خبره پسر من امروز استراحتم !
• قربان جسد یه مرد سر کوچه منازل سازمانی (شهربانی آن زمان) زیر پل افتاده !؟
ناگهان خوابم پرید نمیدانم چرا ولی تقریبا مطمئن بودم که جسد متعلق به رضا … است !؟ فورا با دادستان تماس گرفتم تا اون بیاد لباس پوشیدم و رفتم سر جسد چون تازه از دانشکده فارغ التحصیل شده بودم بیشتر درس های معاینه جسد و بازدید محل جنایت را در خاطرم داشتم و البته خود جزوه های دانشجویی را نگه داشته بودم به همراه خودم بردم از تغییر رنگ پشت بدن مشخص بود که جسد مدتها در جای دیگری بوده آنهم بصورت طاق باز و بتازگی به اینجا منتقل شده است لباس تن جسد لباس بیرون خونه بود و یکی از جورابهایش نبود و کفش هم نداشت یعنی داشت ولی ۱۰ - ۱۵ متر آن طرف تر افتاده بود . با توجه به فصل زمستان و سرمای بیش از حد آن منطقه کوهستانی جسد سالم مانده بود ! و این نشان دهنده این مهم بود که جسد در هوای باز بوده ، هیچگونه آثار درگیری و یا زد و خوردی روی بدن نبود آثار کبودی دور کردن نشان میداد ۴ الی ۵ روز پیش خفه شده بود جسد برای کالبد شکافی و سم شناسی به پزشکی قانونی ارسال شد . دادستان گفت
• حدس تو درست بود . جسد رضا … درسته !؟
• بله آقا یکی از مامورهای گشت کلانتری اونو شناخته .
• مامور : سپور شهرداری بود ، خدا رحمتش کنه بیچاره با زنش مشکل داشت خانواداش بخاطر این ازدواج تردش کرده بودند . زنه هم بهش وفا دار نبود !
• دادستان : دستت بازه فقط قاتلش و گیر بیار از اول خودت شروع کردی خودت هم تمامش کن . موفق باشید خداحافظ
بعد از معاینه جسد و ارسال آن به پزشکی قانونی تازه دستورات کتبی دادستان را به من دادند چون به اسم من هم نمایندگی و مجوزها را صادر کرده بود آقای رئیس کلانتری ناراحت شده بودند و یکسره غرغر می کرد
• پرونده باید بره آگاهی این کار به کلانتری ربطی نداره
• قربان رئیس آگاهی و کلانتری که خودتون هستید چه فرقی می کنه پرونده توی کدام ساختمان باشه !؟
• ولی فعلا مثل اینکه رئیس توئی نه من ؟ چطوری مخ دادستان رو کار گرفتی ؟
• پرونده رو گذاشتم جلوش گفتم قابل نداره ، اگه چیز خوبیه تحویل شما !
• نه ، فعلا بیا بریم بازرسی منزل تا بعد ؛
رفتیم خونه فریده تو محله فقیر نشین شهر بود اما باید اعتراف کرد که دکوراسیون خونه اصلا به آن منطقه و آن شهرستان و سلیقه یه آدم دهاتی نمی خورد . تمام خونه توسط پنج نفر مامور من و رئیس جمعا هفت نفر زیر رو شد هیچی بدست نیآمد تنها چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که یکی از تشک ها ملحفه نداشت ! توی منزلی به اون مرتبی و تمیزی چطوری شده که یک تشک بدون ملحفه باشه از فریده پرسیدم :
• ملحفه این کجاست ؟
یکدفعه رنگش پرید ! خانمی که تا چند دقیقه پیش مثل بلبل رجز خوانی میکرد و از شوهر دوست داشتنی و عاشق دلسوخته اش می گفت یکدفعه بند رفت و لکنت زبان گرفت !؟
• اون ، اون ، اون اصلا از اول نداشت .
• یعنی چی مگه می شه ؟ نخهای ملحفه هنوز روی تشک است ؟
• به خدا به جان بچه ام اصلا ملحفه نداشت !
ناگهان رئیس کلانتری پرید وسط با ملحفه تشک چیکار داری ولکن بابا برو کارت رو انجام بده ببینم می تونی قاتلش و بگیری آقای ۰۰۷ نماینده دادستان و افسر مجرب و …..
خنده از روی لبهای فریده پریده بود ، اون آدم ده دقیقه پیش نبود ، دست پاچه و ترسیده بود . اگه بخوام همه کارهایی که توی بازرسی منزل کردیم توضیح بدم خیلی طول میکشه همین رو براتون بگم که تا چاه فاضلاب خونه رو گشتیم و برای آزمایش فرستادیم ولی هیچ فایده ای نداشت .
تحقیقات محلی هم نشان می داد که فریده دیپلم و باسواد از خانواده پولدار ولی سر به هوا و شوهرش بیسواد و از خانواده فقیر اما مومن از همان اوایل ازدواج با هم درگیری داشتند که بعلت فساد اخلاقی فریده بود و تقریبا در شهر کوچک …. معروف بود ولی همسایه بالا دست فریده که اون هم مثل خودش معلوم الحال بود و بقول یکی از همسایه ها با فریده خیلی دوست بود و رفت و آمد همیشگی داشت ، برعکس همه همسایه ها می گفت این دو نفر هیچ مشکلی نداشتند و دیوانه وار همدیگه رو دوست داشتند !؟
در نهایت دادستان با صدور قرار بازداشت موقت برای فریده او را در اختیار بازداشتگاه کلانتری گذاشت . تا پاسی از شب بازجویی فریده توسط رئیس کلانتری و بقیه روسای شهربانی آن زمان طول کشید ولی هیچکدام نتیجه ای نگرفتند . حدود ساعت ۱۲ شب بود که همه رؤسا خسته شدند و یکی یکی به منزلشان رفتند حدود ساعت یک بود که دادستان آمد :
• چه خبر؟
• هیچی آقا هنوز موفق نشدم با متهمه حرف بزنم .
• یعنی چی مگه من دستور ندادم خودت پرونده را پیگیری کنی ؟
• چی بگم آقا ؟ هر کدام از رؤسا یکی دو ساعتی از فریده بازجویی کردند و نتیجه ای نگرفتند و رفتند !
• یعنی هیچ ؟
• هیچی بدست نیآمد اما اگه شما خودتون باشید من یک طرحی دارم ؟
• چیه بگو ؟
• فریده خیلی به بچه هاش وابستگی داره ؛ حتی الان که بازداشته بچه هایش رو از خودش جدا نکرده ؟ اگه صلاح بدونید الان اونو بیارند تو اطاق افسر نگهبانی شما جلو اون دستور بدین بچه ها رو ببرند یتیم خونه .
• چیکار میخوای بکنی ؟
• هیچی میخواهم کمی بترسه ؛ بعد از این نقطه ضعف استفاده کنم !
مسئول بازداشتگاه رو گفتم چند دقیقه بعد با فریده بچه به بغل اومد تو اطاق تا چشمش به دادستان افتاد شروع کرد به گریه زاری نزدیک نیم ساعت گریه کرد و حرفهای قبلیش رو تکرار کرد بعد که دید دادستان هیچی نمیگه و فقط نگاهش می کنه ساکت شد .
• دادستان : بچه ها رو ازش بگیرید و فردا تحویل یتیم خونه بدهید خودشم که وضعیش معلومه تا حقیقت رو نگفته زندانی باشه .
بعد هم بلند شد و ظاهرا از درب بیرون رفت ؛ ولی دراطاق رئیس کلانتری بود از طریق آیفون همه حرفها را می شنید .
فریده ۵ دقیقه ای مات و مبهوت منو نگاه میکرد و مسیر رفتن دادستان رو با چشم مرور میکرد آنگار میخواست از طرز راه رفتن دادستان بفهمه که چه خبر شده ولی فایده ای نداشت به مسئول بازداشتگاه گفتم بچه ها را از اون گرفت تا ببره صدای شیون فریده همه کلانتری رو و همسایه ها رو بیدار کرد دوباره بچه ها رو بهش برگردوند ؟ یه سیگار روشن کردم چشمهاش به دستم بود تعارف کردم
• میکشی ؟
• آره ، چیه مهربون شدی ؟ میخوای خرم کنی !
• نه نترس البته تو خیلی وقت پیش خر شدی ؟ خودت خبر نداری ؟
• چی شده که دادستان اینقدر توپش پره ؟
• گفتم همه همدستات دستگیر شدند و همه اعتراف کردند ، حتی معصومه خانم همسایه عزیز و دوست نزدیکت ولی همه کارها رو سر تو خراب کردند میگن وقتی رسیدند رضا مرده بود و تو اونو کشتی ! ضمنا اون ملحفه تشک هم پیدا شد . فردا صبح بچه ها رو میدیم یتیم خونه خودت هم میری زندان استان تا روز دادگاه که اگه خیلی شانس بیاری و پدر و مادر رضا رضایت بدهند و رئیس دادگاه آدم مهربونی باشه ۱۵ سال آب خنک میخوری . اگر هم شانس نداشتی که می دونم نداری خدا رحمتت کنه ده دقیقه ای بالای چوبه دار تاب بازی می کنی همین .
اول بهت زده منو نگاه کرد بعد یه پک عمیق به سیگار زد… وزیر چشمی هواسم به اون بود قطرات اشک بدون هیچ صدایی از گوشه چشمهاش روی بچه ای که تو بغلش بود میریخت زل زد تو چشمام
• کمکم کن ، بخاطر این بچه ها کمکم کن
• چیکار کنم دختر تو یک کلمه حرف راست نمیزنی . من میگم همه چیز روشن شده تو میگی فاتحه کیه ؟ حیف تو نبود آخه چرا زن رضا شدی آدم قحط بود یا تو عجله داشتی ؟
• خدا واسه بابام نسازه از همون روزی که فهمید من با پسرهای همسایه سر و سری دارم منو زندانی کرد تو خونه نمیخواست درس بخونم با بدبختی دیپلم گرفتم بعد هم بخاطر لج بازی با من منو داد به یه سپور شهرداری . از همون روز اول با رضا مشکل داشتم هر شب دعوی و کتک کاری اون هم مثل پدرم لج باز بود . هر چه التماس کردم طلاقم نداد . تا این که حدود شش ماه پیش بود که همین معصومه گور به گوری همسایه ما شد و با من دوست شد اونم با شوهرش مشکل داشت و جدا شده بود . منو با برادراش آشنا کرد و با هم دوست شدیم و نقشه کشیدیم رضا را سر به نیست کنیم یک بسته قرص خواب که خودشون خریده بودند برای من آوردند و من شب توی چای رضا ریختم و اون خورد بعد هم خوابید من درب حیاط را باز گذاشتم . حدود ساعت یک صبح بود که برادرهای معصومه اومدن و رضا رو که توی رختخواب خوابیده بود خفه کردند و جسد اونو توی ملحفه همون تشک گذاشتند و با خودشون بردند نمیدونم کجا ولی گفتند توی غاری در بالای کوه است . وقتی شما گفتید باید زنده یا مرده شوهرت پیدا شه وگرنه برای من دردسر درست میکنند و بچه هایت را می گیرند به معصومه گفتم جسد رضا را آوردن توی شهر یه گوشه انداختند تا شما پیدا کنید .
دادستان وارد اطاق شد ساعت نزدیک دو صبح بود اشاره کرد فریده رو بردم بازداشتگاه وقتی برگشتم یک ورق فرم دادگستری بهم داد که حکم ورود به منزل و دستگیری معصومه و برادرهاش بود .
• خسته نباشید گفتم این کار رو خودت باید تمام کنی ، تا صبح همه رو بگیر صبح خودت پرونده رو با متهم ها بیار دادگستری
و بعد رفت من هم چند نفر از مامورهای زرنگ رو برداشتم رفتیم خونه معصومه ( همسایه بالائی فریده ) وقتی دستبند به دستشون زدم هنوز باور نداشت که فریده اعتراف کرده برادرش هم توی همون خونه دستگیر شد و همه اعتراف کردند فریده قضیه رو درست همونطوری که بود تعریف کرده بود صبح اول وقت پرونده رو به همراه متهمان و اولیا ء دم به دادگستری بردم و تحویل دادستان دادم متهم ها روانه زندان شدند و من با یک کاغذ کوچک که روی آن دادستان تقاضای تشویق برایم کرده بود بطرف کلانتری توی راه وقتی می آمدم دوباره افکار قدیم بسرم زد باز هم باید برم پشت میز افسر نگهبانی و همون جنگ اعصاب و همون خود خوری ولی نه اینها همه خواست خدا بود اگه اون شب من افسر نگهبان نبودم پرونده مفقود شدن رضا به اینجا نمیرسید اینها همه حکمتی داره مصلحت این بود که من افسر نگهبان کلانتری یک شهرستان کوچک باشم تا خون رضا پایمال هوا و هوس زنی بد کاره نشه …

۳ کامنت برای ' اولین پرونده قتل first killer '

Subscribe to comments with RSS or TrackBack to ' اولین پرونده قتل first killer '.

  1. علی حاجی پور نوشته است:

    در شهریور ۲۰م, ۱۳۸۵ at ۱۲:۰۳ ب.ظ

    سلام

    خاطره آموزنده ای بود.

  2. مهرداد نوشته است:

    در آبان ۱۲م, ۱۳۸۵ at ۲:۲۱ ب.ظ

    عالي بو خيلي عالي لذت بردم موفقيت وسلامتي شما رو از خداوند متعال مخواهم

نظر شما چیست؟

فرهاد خداپرست home page     فرهاد خداپرست favorite